26 رباعی جدید از من
کمکار نشدهام؛ کمتر به این وبلاگ میآیم. برای اینکه رباعیهایم را بهروز بخوانید، به صفحه من در اینستاگرام (rezakiasalar) سر بزنید:
269- رباعی، 11 مرداد 1395
سهم من و تو هر دو زیان بود، نبود؟
بدبختتر از تیر، کمان بود، نبود؟
بعد از تو جهان جای عجیبی شده است
پایان تو پایان جهان بود، نبود؟
268- رباعی، 9 مرداد 1395
بیحوصلگیهایِ تلنبارشده
انبوهِ مسلّماتِ انکارشده
سن است؟ هواست؟ یا نمیدانم چی
خوشحالشدن چقدر دشوار شده
267- رباعی، 7 مرداد 1395
بیزارم از این همیشههایی که مرا . . .
سررفتهام از کلیشههایی که مرا . . .
این بار به جای سیب بر روی سَرم
با سنگ بزن به شیشههایی که مرا . . .
266- رباعی، 3 مرداد 1395
بگذار به هم اُنس نگیریم؛ برو
تنهایی خود را بپذیریم؛ برو
هر وقت قرار شد بمانیم، بیا
حالا که قرار است بمیریم، برو
265- رباعی، 30 تیر 1395
یک جور فرشتهوار آدم بودی
معجون عجیب شادی و غم بودی
من شاعر خوب و سربهراهی بودم
تو جایزهی رباعیاتم بودی
264- رباعی، 27 تیر 1395
من بدتر و ناجورترم از نزدیک
در چشم تو منفورترم از نزدیک
بگذار همان دور که هستی باشی
هرچند به تو دورترم از نزدیک
263- رباعی، 22 تیر 1395
حتی شده این بار بمیرم خود را
در قالب تو نمیپذیرم خود را
رفتم که به تنهایی خود فکر کنم
برگشتهام از تو پس بگیرم خود را
262- رباعی، 18 تیر 1395
این قسمت فیلمنامه زیبا شده است
یک نقطهی عطف تازه پیدا شده است
تو مثل نسیم از شبم رد شدی و
پای تو به این تراژدی وا شده است
261- رباعی، 15 تیر 1395
این گوشه، کنار بغض و جاسیگاری
ایکاش مرا به حال خود بگذاری
ما شوخی محضیم، خودم میدانم
ای مرگ! فقط تو واقعیت داری
260- رباعی، 29 خرداد 1395
افتادن هر برگ تماشا دارد
[هر چیز دو روی زشت و زیبا دارد]
با اینکه دقیقهای صدوپنج نفر
هر مرگ ابهت خودش را دارد
259- رباعی، 18 خرداد 1395
ایکاش بدون درد و آنی باشد
جوری که ندانم و ندانی باشد
وقتی برسد که تو نباشی پیشم
ایکاش سریع و ناگهانی باشد
258- رباعی، 9 خرداد 1395
لبخند تو انتهای زیبایی بود
آغوش تو بیدریغ و دریایی بود
وقتی به تو نزدیک شدم، فهمیدم
تصویر تو از دور تماشایی بود
257- رباعی، 8 خرداد 1395، برای هادی پاکزاد
. . . و بالاخره مرز خودش حرکت کرد
فهمید که باید بروی، درکت کرد
آن میل شدید و چسبناک هستی
یک روز بهار عاقبت ترکت کرد
256- رباعی، 28 اردیبهشت 1395
یک گوشهی آسمان من ماه بکش
از غربت من تا به خودت راه بکش
دستان مرا که از تو محروم شدند
از هرچه سعادت است کوتاه بکش
255- رباعی، 22 اردیبهشت 1395
بعد از 168 شب بیخبری
میآیی و از کنار من میگذری
حالا که من از همیشه دیوانهترم
افسوس تو از همیشه بیگانهتری
254- رباعی، 18 اردیبهشت 1395
سرسام گرفته، بیهوازی شده است
بدجور شبیه «شهر بازی» شده است
هر شب به امید زلزله میخوابد
تهران که به مرگ خویش راضی شده است
253- رباعی، 20 فروردین 1395
تاریخ: دروغهای شمسی قمری
تاریخ به صرف قهوههای قجری
تاریخ به کام آنکه تاریخ نوشت
تاریخ به زعم بلعمی یا طبری
252- رباعی، 29 بهمن 1394
من بد شدهام که خو باشم با تو
با من همه خوب بودهاند، الا تو
از بین گزینههای روی میزم
بدجور مرددم که یا تو یا تو
251- رباعی، 25 بهمن 1394
من با همهی زیادها و کمها
من با همهی کلافگیها، غمها
میخواستم آدم خودم باشم و بس
این آدمها، آه از این آدمها
250- رباعی، 23 بهمن 1394
هی فصل به فصل غصه نوبر کردیم
با فکر بهار، سال را سر کردیم
ما پشت زمستان به زمستان خوردیم
تقویم دروغ گفت و باور کردیم
249- رباعی، 14 بهمن 1394
ماییم که ترک دلسپردن کردیم
ماییم که عادت به نبردن کردیم
ماییم که زندگی نکردیم ولی
در حاشیه جهان نمردن کردیم
248- رباعی، 11 بهمن 1394
یک جور تبر زدی به ایمانم که . . .
از چشم تو و زمانه میخوانم که . . .
ما آخر خطیم، خودت میدانی
با معجزه هم بعید میدانم که
247- رباعی، 3 بهمن 1394
هرچند ندیدیاش ولی اینجا بود
بیحوصله، بیستاره، بیفردا بود
از جای عجیبی از جهان آمده بود
از پشت سکوت، لهجهاش پیدا بود
246- رباعی، 29 دی 1394
[شاید به سرم زدهست و یک هذیان است؛
شاید همهاش نشانی از بحران است]
بعد از چلوپنج سال فهمیدم که
آغاز تمام راهها پایان است
245- رباعی، 26 دی 1394
پاییز رسید و روی باغ افتاد و . . .
از تکتک شاخهها چراغ افتاد و . . .
اول تو و بعدش من و حالا هم که . . .
هی پشت سر هم اتفاق افتاد و . . .
244- رباعی، 22 دی 1394
با پای بریده این در و آن در زد
هی دست به کارهای دردآور زد
با بال شکسته که نمیشد بپرد
با بال شکستهاش فقط پرپر زد