Batgirl

رباعی؛ 28 بهمن 1391

بت‌گرل، برو! تو بی‌خودی اینجایی

حیف از تو که بی‌ملاحظه زیبایی

گاتهام به من نیاز دارد؛ تو برو

عادت دارم به سختی و تنهایی

حول حالنا

رباعی؛ 25 بهمن 1391

پیراهن خالی تو بر جارختی


عطری که پریده از تن روتختی

سالی که بد است از زمستان پیداست

آغاز هزار و سیصد و بدبختی



با تشکر از دوست هنرمندم، حسین وحدانی، که زحمت «رباعیوگرافی» را کشیده‌اند.

تلقین

رباعی؛ 23 بهمن 1391

اسمع، افهم . . هم . . هم . . هم . . هم . . هم . . هم

ثم اعلم . . لم . . 
لم . . لم . . لم . . لم . . لم . . لم

من خسته‌ام از فهمیدن؛ می‌فهمی؟

من بی اکو و افکت هم می‌شنوم

Time Out, Plz

تنها به فاصله‌ی دوازده روز از فوت خاله‌ی نازنینم، دایی دوست‌داشتنی‌ام هم رفت . . .


؟

رباعی؛ 17 بهمن 1391

عابر پنداشت راه را گم کردم

می‌خواست بداند پی چی می‌گردم

ـ‌ـ «دنبال نشانی کسی می‌گردید؟»

ــ « من کو؟ من کو؟ چی به سرم آوردم؟»

تصمیم کبری